پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
26
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
زيرا به ما امكان مىدهد كه در تاريخ تفسير قرآنى به نيمهء اوّل قرن دوم هجرى بازگرديم كه در پروردگى دانشهاى مختلف مبتنى بر فرهنگ اسلامى سهمى قاطع داشته است . در اين عصر ، مسلمان چگونه قرآن مىخواند ، با چه روح و روشهايى آن را تفسير مىكرده ، چه متنها و چه موضوعهايى بيشتر محلّ توجّهش بوده و زبانى كه با آن محتواى مذهبى قرآن را توضيح مىداده تا چه حدّ پروردگى داشته است : تفسير مقاتل به ما امكان مىدهد كه تصوّرى از اين معانى داشته باشيم . اين تحقيق به خصوص از آن جهت ارجمند است كه مدارك اندكى از نسلهاى پيشين بر جاى مانده است و دربارهء آنها هم ما جز گواهيهاى متأخّر چيزى در دست نداريم . اگر خصوصيات اثرى مانند اثر مقاتل را ملاك داورى قرار دهيم به اين نتيجه مىرسيم كه بايد قوّت فكرى نسلهاى نخستين اسلامى نسبة رشد يافته باشد . در حقيقت ، آنچه در بادى امر در تفسير او به چشم مىخورد كمالى است كه انديشهء اسلامى در روش تفسيرى خود بدان دست يافته است . اين كه مىبينيم مقاتل « قواعد دقيقى در تفسير قرآنى » ( ماسينيون ) تدوين مىكند نشان مىدهد كه ما ديگر در مرحلهء « آزمايش و خطا » ها نيستيم . مقاتل به يقين در كار خود از دست آورد سنّت بهره جسته است ، و سنّت نيز بايد به نوبهء خود از آوردههاى خارجى غنا يافته باشد كه بتواند در زمانى به اين كوتاهى روش تفسيريى به اين پروردگى بيابد . « 27 » اين روش كدام است ؟ پيش از آنكه آن را در جاى خود بگذاريم ، بايد سخنى چند دربارهء جهتگيريهاى مهم تفسير اسلامى بگوييم . به طور كلّى و براى آنكه خطوط اساسى مطلب را رسم كنيم مىتوان گفت كه تفسير قرآنى ، بر حسب آنكه حاصل كار مسلمان سنّى ، شيعى يا صوفى باشد ، در سه جهت متفاوت تكامل يافته است .
--> - شده است مىخوانيم : « من تصديق مىكنم كه اين كتاب تفسير مقاتل است ، و اين اطمينان در پى جستجوهايى كه در كتابهاى مفسّران كردهام و دريافتهام كه اين كتاب با آنها مطابقت دارد براى من حاصل شده است » ؛ « شك نيست كه اين كتاب تفسير مقاتل بن سليمان است : پس از تحقيق معلوم شد كه بسيارى از احاديث نقل از آن است . » هلموت ريتر ( . H Litter ) كه با نسخهء حميديه 58 آشنايى يافته است از آن نام مىبرد بى آنكه در اصالت آن ترديد كند ( نگاه كنيد به Der Islam ، هفدهم ، 1928 ، ص 249 ) . ( 27 ) . اين تحوّل سريع منحصر به زمينهء تفسير نيست . آن را مثلا در فقه و علم لغت و نحو نيز مىبينيم ، به قسمى كه مىتوان سخن البرايت ( w . f . albright ) دربارهء هر تحول فرهنگى را دربارهء اسلام نيز صادق دانست . او مىنويسد : « وقتى كه فرهنگى جاى خود را به فرهنگ ديگر مىدهد ، تقريبا هميشه با يك تغيير ناگهانى ، يا يك « موتاسيون » حقيقى روبهرو مىشويم ، آن گاه در يك نسل تغييراتى روى مىدهد كه در غير اين صورت ممكن بود پس از گذشت هزار سال روى دهد . مثلا در شرق قديم مىبينيم كه فرهنگى در طىّ قرنها بدون اندك تغييرى باقى مىماند ، بعد ناگهان در استمرار آن وقفهاى همراه با تحول چنان سريع پديد مىآيد كه ديرينشناسى گاهى به زحمت مىتواند مراحل متوالى آن را باز شناسد » ( از عصر حجر تا مسيحيت ، 1951 ، ص 88 ) .